۲۰۰۹/۱۱/۲۲

میخوام دعا کنم


امروز میخوام از یک دریای آبی بنویسم. نمیدونم از چند سالگیم من رو بردن کنار دریا آخه عکسهایی که دارم مال خیلی کودکیم میشه و حتی نمیتونم بگم که یک سالم شده یا نه؟ شاید برای همینه که هروقت میخوام به چیزهای خوب فکر کنم یاد دریا میفتم. از خیلی نو جوانیم یاد میاد که هروقت شمال میرفتیم میرفتم کنار آب مینشستم ، به انتهای دریا که معمولا سورمه ای رنگ بود زل میزدم و به صدای امواج گوش میکردم. قبل از اون سالها هم یا ماسه بازی میکردم یا گوشماهی جمع میکردم. اما از وقتی که به سنی رسیده بودم که مینشستم به امواج خیره میشدم قلبم برای اون پهنه آبی میتپید.
گاهی روی ماسه ها اسمی رو مینوشتم. گاهی یک قلب میکشیدم که از وسطش یک تیر رد شده. از اون کارهایی که معمولا دخترهای چهارده ، پونزده ساله انجامش میدن. نقاشی های عاشقانه ، نوشته های عاشقانه ، شعرهای بی سرو ته که براش دلمون ضعف میرفت.
حالا سالها از اون روزها میگذره. سالهایی که گاهی برام خیلی دور هستن اما امشب برام یک جورایی نزدیک به نظر میان. احساس میکنم لب دریا نشسته ام. کم کم بزرگترها هم میان. یکی چوب جمع میکنه ، من طبق معمول مشغول آتش روشن کردن میشم ( کاری که همیشه خوب بلد بودم ) یکی از توی ویلا سیب زمینی میاره و بعد دور هم میشینیم. چند دقیقه بعد ، فرزین داره گیتار میزنه و بقیه باهاش آواز میخونن. یادمه ، خیلی خوب : پونه ، پونه ، دل بستن چه آسونه ....
یا این یکی رو که از همه بیشتر دوستش داشتم: میخونم آخ که دیگه فرنگیس عشق تو داغونم کردمیخونیم و میخندیم و صدای قهقه هاهمون به آسمون میره. به ته ته دریا میره. به اون دورها ... خدایا چی به سر اون روزها اومد؟ فقط بزرگ شدیم؟ فقط گرفتار زندگی و بچه و خونه و کار شدیم؟ یا بی معرفت؟ میدونی چیه خدا؟ هر بار به اون روزهای خوب فکر میکنم ، میبینم که روزگار کاری کرد که هر کدوم از ما یک طرف دنیا بریم و این یعنی دوری برای همیشه. یعنی اینکه ما دیگه شاید هیچوقت هممون دور اون آتشی که من به پا کردم و توش پر از سیب زمینی های ریز و درشته جمع نشیم. این یعنی اینکه شاید دیگه همه ما با هم ، در همراهی با گیتار فرزین آواز نخونیم. خدایا ! روزهایی که صدای قهقه های ما از ساحل دریا به عرش آسمون میرسید چی شد؟ دلم برای همشون تنگه. برای خواهرم ، دختر خاله و پسر خاله ، دوستانم ، دلم برای نوشتن حرفهای عاشقانه روی ماسه ها تنگ شده. دلم برای دریا کنار و کتی و دختر خاله کتی هم تنگ شده. دلم برای کتاب توی دست گرفتن و مثلا درس خوندن هم تنگ شده. خدایا روزهای قشنگ زندگی رو دوباره به مابرگردون/ ما که چیز زیادی نمیخواهیم. فقط میخواهیم باز هم دور هم جمع بشیم. یعنی میشه؟

۲۰۰۹/۱۱/۲۰

نکند اندوهی...

امشب ماه خیلی قشنگه . خیلی. اینجا که من میشینم پشت کامپیوترم ، میتونم از پنجره به آسمون نگاه کنم و ماه درست روبروم است. یک جوری توی آسمون قرار گرفته که انگار داره به من میخنده. خیلی هم درخشانه. نمیدوم هوا انقدر تمیزه یا ماه انقدر نزدیک. حس اینکه ماه بهم میخنده خیلی خوشاینده. راستش در همه این روزهای عجیب و غریبی که توی این ماهها اخیر گذروندم امشب حس بهتری دارم. امروز بعد از مدتها دوری از صحنه مسابقات رفتم برای داوری مسابقات شنا. چه حال خوبی داشتم امروز.
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است...نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

۲۰۰۹/۱۱/۱۷

بدون عنوان

وقتی لاک میزنم یعنی حالم خوبه. وقتی هم حالم خوبه دیگه خوبه دیگه. الان لاک زدم. خوب خوبم پس

۲۰۰۹/۱۱/۱۵

بدون عنوان

صبح رفتم تالار وحدت. ظهر رفتم مصاحبه برای کار. عصر رفتم کلاس. شب رسیدم خونه و شام خوردم و نشستم دلنوازان دیدم و الان شبیه یک جنازه سرگردانم که دارم توی فیس بوک پرسه میزنم تا شاید دوستی ، آشنایی باهام گپی بزنه و من رو از خستگی امروز دور کنه. در آخر قضیه حالم خوب خوبه. حتی ته دلم یک جورایی خوشم. از اینکه دیگه ریخت مستاجرم رو نمیبینم. از اینکه میتونم برم خونه رو به دوتا آدم حسابی اجاره بدم. از اینکه اگر حساب و کتابهام درست باشه سال دیگه این موقع میتونیم بریم توی خونه خودمون چون دیگه هیچی بدهی نخواهیم داشت. از همه اینها خوشحالم. از اینکه اون مردک به خونه چه صدماتی زده ناراحت بودم اما امروز فکر کردم من که خسارت گرفتم میرم میدم اون جوری که دوست دارم درستش کنن. دلم براش تنگ شده بود. وقتی دیروز رفتم قفل درها رو عوض کنم ، یک سرک توی خونه کشیدم. حالی شدم که نگو. دلم خواست بمونم توش. دلم خواست اونجا باشم. اما خوب قرض و قوله ها باید پرداخت بشه و با این جیب خالی کاری نمیشه کرد جز اینکه یک سال دیگه اجاره بدیمش. خدایا چه خوبه سال دیگه این موقعها که برای رفتن به اونجا نقشه میکشیم. جوجه جان از حالا طرح اتاق خودش رو داده. البته ده دفعه هم عوضش کرده. اما خوب خیلی کیف داره. بهش گفتم تا دوباره اجاره بره و ما تعمیرش کنیم و رنگ و این چیزها عصرها بعد از مشق نوشتنت میریم توش صفا میکنیم. گفت بریم توش فوتبال بازی کنیم. گفتم چی بهتر از این؟ و حالا قرارهایی داریم با این پسر که دلش برای خونه خودش بد جوری تنگه.

۲۰۰۹/۱۱/۱۳

بیست و چهار سال بعد

امروز از اون روزهای خداست که من همیشه در اون دچار دوگانگی احساسات میشم. بیست و دو آبان برای من همیشه یک روز شاد بود . در عالم کودکی هر سال در این روز تولد یکی از بهترین دوستانم بود. جشن تولدی که میگرفت و خنده ها و شادیهامون رو یادم نمیره. اما درست در سن دوازده سالگیم شب بیست و دو آبان تلفن از آمریکا زنگ زد. ما همه خونه اون دوست بودیم و چون ما رو پیدا نکرده بودن به خونه اونها زنگ زده بودن. (دوست که میگم همسایه ده سال زندگیمون بودن مثل خاله و دایی بودیم) و خبر وحشتناک عزیزترین کسی که مادرم داشت رو دادن. بزرگترین برادر. مردی بزرگ. کسی که همه ما میشناسیمش و با شهر قصه اش بارها و بارها خندیدیم. مردی که بیشتر از همه ما میدانست. مردی که در عین سکوتش همیشه برام بی نظیرترین دایی عالم بود. چشمهای سبز دیوانه کننده اش حتی من رو که کوچک بودم دیوانه میکرد. اون صورت مهربون. اون خنده ای که هر وقت سر به سر من میگذاشت روی صورتش مینشست. جمله معروفش که همیشه به من میگفت. هر سنی که بودم مثلا توی چهار سالگیم میگفت عزیزم چهار سالگی سن گریه است ها. من امروز گریه تورو ندیدم. (آخه من واقعا در این زمینه استاد بودم و هستم) و من مینشستم و گریه میکردم و مامانم حرص میخورد. میگفت بیژن جون این بچه همین یک روز گریه نکرده بودا. وقتی رفتن ، همیشه فکر میکردم این رفتن موقته و ما دوباره دور هم جمع میشیم اما خیلی طول نکشید و ناگهان من دیدم که همه فامیل و دوست و آشنا و هنرمند و غیر هنرمند سرازیر شدن به خونه پدربزرگم برای عرض تسلیت. همه داغون بودن. من در عوالم ورود به نوجوانیم بودم و خیلی از این اتفاق دچار سردرگمی شده بودم. حالا بیست و چهار سال تمام از آن روزها میگذرد. بیژن مفید رفته و دیشب که داشتم خبرها را مرور میکردم ناگهان از دیدن خبر فوت آقای جمشید لایق قلبم تیر کشید. درست در همان شب بعد از بیست و چهار سال .... آنها یاران قدیمی هم بودند. همیشه آقای لایق پر از حرف بود راجع به دایی. امروز دوستم الهام میگفت شاید دیشب بعد از این همه سال کلی با هم گپ زدن. از این حرفش یک جوری دلم گرم شد. راستش نمیدونم اون ور دنیا چه خبره اما میدونم آدمهای بزرگ و دوست داشتنی زود همدیگه رو پیدا میکنن. بخصوص که بعد از بیست و چهار سال بهم رسیده باشن.

۲۰۰۹/۱۱/۱۱

یک داستان کوتاه از لحظه هایی دور

من دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که در قرعه کشی گرین کارت آمریکا برنده شدم. صبح که بیدار شدم از اینکه روی تخت خودم خوابیده بودم و در شهر خودم و در کشور عزیزم بودم خدا را صد هزار بار شکر کردم. راستش یاد تجربیات این مدت افتاده بودم و توی خواب بارها به خودم لعنت فرستاده بودم که چرا اصلا توی این قرعه کشی شرکت کردم؟ هی به خودم گفتم زن حسابی مگه خل شده بودی. تو که دو سال ایران نبودی مثل دیوانه ها شده بودی ، چرا باز هم کاری کردی که از این کشور بری بیرون؟
وقتی از خواب بیدار شدم بی اختیار خندیدم. داشتم صبحانه پسرک رو آماده میکردم که بی خود و بی جهت به نوجوانی ام فکر کردم. بعد یاد این افتادم که شبها موقع خواب داریوش گوش میکردم. همه عمرم عاشق بودم. یک روز عاشق پسر همسایه. یک روز عاشق مردی که توی راه ازم سکه گرفته بود که از تلفن عمومی زنگ بزنه. یک روز عاشق یکی که چراغ قرمز رو رد کرده بود. همه عشقهای من به همین احمقانه ای بود. و شبها وقتی میخوابیدم ترانه های داریوش باعث میشد به عشق تازه ام فکر کنم.
داشتم برای مدرسه پسرک ساندویچ درست میکردم که دیدم دارم این ترانه رو زمزمه میکنم:
تو میگی نامه نوشتی نرسیده
از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشکام همه رو نامه چکیده
دلم باز هم برای اون روزها تنگه. نمیدونم دخترهای مدرسه ای این روزها هنوز هم مثل ما عاشق میشن؟ نمیدونم ! فکر میکنم دنیای نسل من با این نسل خیلی فرق داره. به اندازه هفت دریا و هفت آسمون از هم دوریم. اون روزها این فاصله بین من و بزرگترها همین قدر آزاردهنده بود که الان فاصله بین نسل خودم و نسل جدید رو حس میکنم. ولی یک چیزی رو خوب میدونم. دخترها و پسرهایی که در نسل جدید زندگی میکنن پر از جرات هستن. میدونین چیه؟ بهشون حسودیم میشه. وقتی تصاویرشون رو میبینم ، متوجه میشم که هیچوقت چنین جسارتی رو در خودم تجربه نکردم.

۲۰۰۹/۱۱/۸

شعری از ملک الشعرای بهار


دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند
افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه‌طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

دلم میخواهد کودکم ...

دلم میخواد صبور باشم اما دیگه طاقتم تموم شده. در حالیکه پنج ماه از سی و پنج سالگیم میگذره حس عجیبی سراپای وجودم رو فرا گرفته. از سه و چهار سالگیم چیزی به یاد ندارم اما روزهایی رو یادم میاد که ترس جنگ و نداری و سربازهایی از فامیل که حالا توی جبهه های جنگ بودن ذهن کوچک من رو هم به خودش مشغول کرده بود. یادم میاد که کلاس دوم دبستان بودم و به جای خیلی از کودکانه ها صدای آژیر خطر ناگهان تنم رو به لزره در میاورد. سالهای دبستان گذشتند و سوم راهنمایی بودم که یک روز سر کلاس درس بودیم و صدایی مهیب همه ما رو سر جامون میخکوب کرد. کار به بیست دقیقه هم نکشید و ناظم مدرسه ما رو به خونه فرستاد و گفت به محض اینکه رسیدین به خانواده ها تون خبر بدین . توی راه مدرسه در حالی که همون دو تا کوچه به نظرم یک عمر میامد صدای ده تا انفجار دیگه رو هم شنیدیم. و هنوز شب نشده بود که لغتی جدید به کتاب لغت ذهنم اضافه شد: (( موشک باران))
جنگ تمام شد. با همه ترسهایش. با همه نگرانیها. درس نخواندن ها. دلتنگی ها. اما وقتی به خودمان آمدیم دیدیم نوجوانی ما سپری شده. در سالهای ترس. سالهای سختی که حتی یاد آوری آنها برایم دردناک است. نمیدانم چرا اینها را امشب مینویسم. فقط دلم گرفته. فکر میکنم ا-ن-ق-ل-ا-ب و جنگ و موشک و بمب برای ما کافی نبود که بلایای آسمانی هم نازل شدند. زلزله رود بار ، سیل تجریش ، زلزله بم ، فکر کنم خدا میخواست به ما بگه که مردم ، من از شما رو برگردوندم. اما بازهم نفهمیدیم. و حالا پنج ماه است که فکر میکنم کودکیم ، نوجوانیم ، جوانیم همه و همه رفته بر باد و من مانده ام و کودکم که نمیخواهم روزگارش مثل من باشد. دلم میخواهد فرزندم زندگی کند.
دلم میخواهد کاری کنم که او هم مثل همه بچه های دنیا خوشبختی را با تمام وجود حس کند. دلم میخواهد از کودکیش و نوجوانی و جوانی و میان سالی و کهن سالیش رضایت داشته باشد. دلم نمیخواهد از ترس ریخته شدن خونی ناحق بر کف خیابانهای شهرش ، دلش نا آرام باشد. او باید بداند کلمه ای به نام آ-ز-ا-د-ی چه معنایی دارد . او باید زندگی کند. شاید من باید گامهایم را راسختر و محکمتر بردارم و تصمیمات جدیدی بگیرم و برای هر لحظه ام برنامه ریزی کنم که او خنده هایش را برای همیشه روی لبهای قشنگش به نمایش بگذارد. شاید همه ما باید قربانی شویم که نسل بعد از ما این روزهای سرد و سخت را فقط پلی بداند به سوی آزادی و خاطره ای مبهم در ذهن کودکان امروز و جوانان فردا بماند تا قدر آزادی را بدانند.
دلم میخواهد همه کودکان امروز ، زندگی کنند. خدایا به امید تو.

۲۰۰۹/۱۱/۷

لینک

سازمان ملل حركت جديدی رو برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده كه بر اساس اون به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسه دوستان خوبم با کلیک روی این لینک و کلیک روی باکس زرد رنگ کاری میکنید که كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان رو براي کودکی تقبل کنند. پیشنهاد میکنم کلیک کنید و حالشو ببرید.

۲۰۰۹/۱۱/۶

بدون عنوان


سرمای هوا برام آزاردهنده شده. خیلی. برای همین تمام مدت انگشتانم یخ زده است. همه این روزها توی خونه با جوراب های کلفت راه رفته ام. وقتی سرما توی بدنم رسوخ میکنه هیچ حس خوبی ندارم. وقتی آفتاب بی رمق پاییز بهم میتابه حس میکنم میخواد دستم بندازه. وقتی سرما آزارم میده یادم میفته که باز باید برم آزمایش خون بدم برای چکاپ وضعیت کمبود آهن خونم. همیشه همین موقع ها میرم و دکتر سرشو تکون میده و میگه : من نمیدونم تو این همه قرص آهن میخوری چکارشون میکنی که از شش ماه پیش تا حالا فقط دو واحد به آهنت اضافه شده؟ من هم فقط بهش خیره میشم و جوابی نمیدم. خوب آخه واقعا از کجا باید بدونم؟

باز هم حال وهوای روزهای خوب خدا به سراغم آمده.

به من گفتن دیگه حق ندارم برم سینما. گفتن باید سینماها رو تحریم کنیم. منم گفتم چشم. خوب حالا من این جمعه های مزخرف رو چکار کنم؟

۲۰۰۹/۱۱/۴

نظری سوی گدا کن

این چند شب که بارون میومد ، امروز صبح که دیدم روی کوهها برف زده ، حالا که میبینم آسمان تهران آبی است ، به خدا میگم : نظری هم به سوی ما کردی؟ خدایا ، امروز جوانهای این کشور رو به سلامت به خانواده خودشون بازگردون. دلم گرفته. نگران و پر از اضطراب امروزم. دلم میلرزه وقتی میدونم کلی آدم میرن توی خیابونها . خدایا فقط میتونم دعا کنم برای سلامتی همه.

۲۰۰۹/۱۱/۲

بدون عنوان

امروز پسرم نوشت : بامداد
گفتم بامداد یعنی صبح یعنی زمان فرا رسیدن صبح.. دلم ریخت پایین. نمیدونم چرا؟ !

۲۰۰۹/۱۰/۳۰

پازل بهم ریخته

من یک پازل بهم ریخته دارم. به هر دری که میزنم نمیتوانم آنرا جمع کنم. باید بنشینم ، تصمیمی بگیرم ، همتی کنم ، روزها و شبهایم را پر از تفکر و تامل کنم تا شاید بتوانم این پازل درهم و برهم را به شکلی در آورم که لااقل بتوانم به آن نگاه کنم و حدس بزنم که تصویر نهایی چیست. اگر بتوانم جوری آنرا مرتب کنم که تکه ای را دور نریزم چه بهتر شاید باید تکه هایی را به آن اضافه کنم . اما در دکان هیچ کاسب زبر دستی هم تکه های پازلی که من آنرا در دست دارم گیر نمیاید.
کاش فرشته های مهربان بیایند و شب که خوابم پازلم را بچینند و بروند. بی آنکه یادم بیاید بهم ریختگی اش را. تکه های این پازل باید جوری بهم چفت شوند که دست هیچ نا اهلی آنرا نشکند. باید بچسبانمشان . باید فکری کنم. پازل من یک دنیا برایم ارزش دارد.

۲۰۰۹/۱۰/۲۷

گله و شکایت

تازه یک سال میشه که رو آوردم به خوندن وبلاگ. راستش همیشه سرم شلوغتر از این حرفها بود که بخوام وبلاگ بخونم اما مدتی که در ایران زندگی نمیکردم برام شد یک تفریح. شاید یک عادت برای سرپوش گذاشتن روی غم غربت. همون غربتی که بعد از دوسال سختی باز من رو کشوند به خاک خودم. شاید هم از سر بیکاری بود چون یا داشتم زبان میخوندم یا توی خونه داشتم به کارهای روزمره و خسته کننده زندگی میرسیدم. خلاصه هرچیزی که بود این وبلاگ خوندن من رو معتاد خودش کرد. در این میون اسامیی که در وبلاگها به طور مشترک به حافظه اون صفحه سپرده شده بود من رو واداشت تا وبلاگ کسانی رو بخونم که در همه جا اسمشون رو میدیدم و الحق که بعضی از اونها واقعا تحسین برانگیز هستند. اما دیشب یکی از اون آدمها بدجوری رفت روی اعصابم. از اینکه در این سن کم قلمی داره که تحسین همه رو برمی انگیزه و واقعا نثر و طنز بی نظیری داره نمیتونم بگذرم اما دلم ازش گرفت. راستش از الفاظی که برای بعضی از آدمها بکاربرده بود بدم آمد. اقشار مختلفی که توی مملکت ما دارن کار میکنن هر کدام بنا به حرفه ای که انجام میدن قابل احترامند. از رفتگر و مرده شور و بقال و راننده تاکسی گرفته تا معلم و مدیر و کارمند بانک و غیره. این آدمهای هرکدام برای در آوردن نان حلال بنا به احتیاجات شخصی خودشون و همینطور نیازهای جامعه دارن زحمت میکشن . گاهی انقدر دنیا بهشون فشار میاره که باید با یکی درد دل کنن. حالا اگر اون آدم من یا تو یا هرکدام از ما باشیم ، باید به خودمون اجازه بدیم در باره اون آدم چنین قضاوتی کنیم؟ باید با الفاظی که اون رو به حیوانات تشبیه میکنه از اون آدم یا حرفاش یا رفتارش یاد کنیم؟ به نظرم خیلی باید خودمون رو دست بالا گرفته باشیم.
نه دوست من .. یک کم به خودت بیا.

۲۰۰۹/۱۰/۲۶

بدون عنوان

روزهای پر کاری دارم. پر از دوندگی. امیدوارم زودتر از دست مستاجرمان راحت بشم. دلم شور میزنه برای آن خانه دسته گلی که بهش دادم و حالا نمیدانم چه به روزگارش آورده که میترسه برم و داخلش رو ببینم. خدایا فقط این چند روز آخر من رو حفظ کن و از دست این آدم نجات بده که در این یک سال چیزی جز دردسر برام نداشته.
استخر خوب پیش میره. کارهایم هم. اما خسته و کوفته میشم. باید شاگرد بیشتری بگیرم. راستی شاید به زودی یک جای اساسی برای کار بگیرم. فعلا یکی زیر سر دارم.

۲۰۰۹/۱۰/۲۲

روز خوش شانسی

صبح ساعت هفت و نیم وقتی آماده ای تا از خونه بری بیرون و هزار و یک برنامه برای خودت ترتیب دادی که در این پنجشنبه شلوغ انجام بدی اولین چیزی که حالت رو میگیره اینه که بری توی پارکینگ و لاستیک عقب خوابیده باشه روی زمین. بعد جک رو درمیاری و آستین و بالا میزنی و بسمه الله میگی اما ناگهان متوجه میشی که جک مثل سابق کار نمیکنه و بعد از نیم ساعتی کلنجار رفتن تازه روان میشه و میتونی بازش کنی. دو سه دقیقه بعد میفتی به جون پیچ چرخها که آنقدر سفت هستند که دست به دامن هر عابری که از جلوی در پارکینگ عبور میکنه میشی. بالاخره بقال محله به دادت میرسه. جالب اینجاست که در همین لحظه ناگهان با فشار انگشتهای آقای بقال به زاپاس متوجه میشی که ای دل غافل ایشون هم پنچر تشریف دارن.
خلاصه آقای بقال برادری رو در حقت تموم میکنه و میره موتورش رو میاره و جفت لاستیک ها رو میبره میده به تعمیرگاه سر کوچه. اما تعمیرکار 9:30 میاد. و فقط پدر پیرش میگه برو دوباره بیا من میگم اول اینها رو برای تو درست کنه که در نمونی. خلاصه با کلی سلام و صلوات ساعت 10 کار تموم میشه و اصلا تایر ها پنچر نیستن بلکه از اون فیستول بغلش که ظاهرا یک اسمی تو مایه های والف یا والو یا هر کوفت دیگه ای داره هوا در میره و آقای مکانیک به سرعت برق به این مهم پی میبره. خدا عمرش بده واقعا. با ماشین خودش من و چرخها رو میاره خونه و همه راه میگه (( آبجی)). فکر کنم اول صبحی ترسیده که مبادا من نظر بدی بهش داشته باشم. این کلمه رو چنان با غلظت میگه که میخواد تاکید کنه که (( آبجی)) شما خود خود همشیره مایی...
من هم برای اینکه خیلی شرمنده نباشم و با دو هزار تومن از خجالتش در نیام میگم این ماشین باید روغنش عوض بشه. میگه من برمیگردم شما هم بیا تعمیرگاه. میدوم و میرم کیف پول رو از بالا میارم و میرم خدمت (( خان داداش )). هاها
چشمتون روز بد نبینه که روغن نگو ؛ یک دیگ مایع سیاه بگو . بعد هم گفتم کاش آب باطری رو هم یک نگاهی میکردی. ای خداااااا بیابان برهوت بیشتر از باطری این بیچاره آب داشت. خلاصه ماشین امروز نفس کشید. فکر کنم میگن :عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. این پنچری و بی زاپاسی باعث شد که این اتومبیل طفلک کمی حال و روزش خوب بشه. ما هم حالا یک داداش مکانیک داریم. خدا به من برادر نداد ، نداد ، وقتی داد هم چی داد.
من به هیچ کدوم از کارهایی که داشتم نرسیدم. اما به ماشینی که همیشه داره بهم حال میده رسیدم. خیلی دلم براش سوخت. قول میدم این آخرین باری باشه که اینطوری به زور نفس میکشی. قول شرف.

۲۰۰۹/۱۰/۲۱

جایی برای باور خوشبختی

این جمعه یعنی اول آبان سال هزاروسیصدوهشتادو هشت در موسسه محک جشن و بازار خیریه برپاست. این موسسه که توسط افراد خیر به شکوفایی رسیده همه ساله تعدادی بازار خیریه برپا میکنه و تمام عواید این بازار صرف درمان کودکانی میشه که از بیماری سرطان رنج میکشن.
سالهای ساله که من این موسسه رو میشناسم و هربار که به اونجا قدم میگذارم یادم میفته که داشتن سلامتی بزرگترین نعمتی بوده که خدا به من و خانواده ام داده. این موسسه جایی است برای باور خوشبختی. در روزهای جشن کودکان بستری در بیمارستان را نمیبینید و فقط میایید خریدی میکنید به نیت کمک به این عزیزان .
در روزهای عادی دیگه با خود شماست که دوست دارید باز هم به آنجا سری بزنید یا فراموش کنید که در آنجا کودکانی هستند که علاوه بر تحمل درد و رنج این بیماری باید هزینه هنگفت درمان را هم به جان بخرند .
دوستان من بیایید همه ما در روز جمعه دور هم جمع بشیم. و به پاس همه نعمتهایی که خداوند در اختیار ما گذاشته این روز را برای این کودکان صرف کنیم.
آدرس: اول بزرگراه ارتش - بلوار اوشان - انتهای بلور- بیمارستان تخصصی محک/
ساعت 10صبح تا 6 بعد از ظهر.
ضمنا برای ناهار جمعه میتوانید از بازار محک خرید کنید. یادتان باشد این موسسه فقط توسط کمکهای شما عزیزان اداره میشود.

۲۰۰۹/۱۰/۲۰

بدون عنوان

روزهایی که می آیند و میروند برای من پر از التهاب است. بعضی از این التهابها خوشایند و بعضی هم خیلی دست و پا گیر است. مجبور شدم که به کلاس نروم. خیلی هم از این موضوع دلخورم. راستش این هفته که اصلا نشد . از هفته دیگه هم که مدارس یک ساعت دیرتر شروع میشه من میمونم و حوض مبارک. بی هیچ کمکی باید بدو بدو ها رو ادامه بدم. خوب اشکال نداره. دوباره ترم دیگه از اول شروع میکنم. چیزی نمیشه که. بدنم نرمتر میشه اگر تمرین کنم البته.
این روزها در حال عوض و بدل کردن هستم. خیلی چیزها در چند روز آینده جابجا خواهند شد و امیدوارم بعد از مدتها یک نفس راحت بکشم . دوست دارم وقتی قرار داد جدید را مینویسم ، همون روز بعد از ظهر بیام خونه یک نسکافه داغ داغ برای خودم درست کنم. بشینم روی کاناپه ، زانوهام رو توی بغلم بگیرم و به هیچ چیز فکر نکنم. نسکافه ام را بنوشم و از گرمایش لذت ببرم.
در جلسه اولیا و مربیان مدرسه پسرم کاندید شدم و مادر ها هم کلی ذوق کردن. اما مدیر مدرسه خیلی هم خوشحال نشد. خیلی با خودم کلنجار رفتم که کاندید نشم . اما دیدم نمیشه. دیدم هیچ دلم نمیخواد از اتفاقات اطرافم بی خبر باشم. بخصوص که فرزندم انقدر حساس است که ترجیح میدم به این بهانه ها هر چه بیشتر بدونم توی این مدرسه چی میگذره. خدا را چه دیدید؟ شاید بتونم کارهای قشنگی کنم. شاید بتونم محیط را شاد کنم. شاید خیلی چیزهای دیگر . نمیدونم . حالا باید ببینم اصلا قراره که رای بیارم یا نه؟ خدا میدونه.
وقت زیاد دارم برای فعالیت اضافه و فوق برنامه . برای همین هم دلم میخواد خیلی خوب به این آقای مدیر محترم که گفت اگر آقایون کاندید بشن من راحت ترم بفهمونم که یک من ماست چقدر کره میده. خوشم میاد بعد از گفتن این جمله 2 آقا و 8 خانم کاندید شدن.

۲۰۰۹/۱۰/۱۴

من و چهارشنبه

وقتی همه لذتهای عالم را میتوانی در بلعیدن یک نان قلمبه خوشمزه پیدا کنی چرا باید دنبال لذتهای دست نیافتنی باشی؟ وقتی میتوانی با شکمویی در یک روز حسابی شاد بشی یا وقتی میتوانی یک روز تعطیل مزخرف را با دو تا از دوستان قدیمیت بگذرونی که تا سر حد مرگ باهاشون میخندی و از شدت قهقهه زدن اشکهات سرازیر میشه چرا باید زندگی رو به خودت زهر کنی آخه؟ خوب در این چهارشنبه تعطیل که من هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم و از روز قبلش توی این فکر بودم که اه چه تعطیلی بی ربط و چرندی !! یک دفعه یکی از بچه ها زنگ میزنه که کارت سوختت رو برام میاری ؟ منم میگم آره عزیز دلم. بعد که میرسم سر قرارم میگه میای بریم پیش آرایشگرم ؟ میخوام موهامو مش کنم. میگم بزن بریم که مردم از بی کاری. میریم. آرایشگر آشناست و کار میکشه به ناهار و چایی و مش و ابرو و تخفیف و کلی حرف و خنده . وقتی میام بیرون انقدر بهم خوش گذشته که انگار نه انگار در این دنیا غمی هم وجود داره. بعد میرم نان سحر و کلی نون میخرم به بهانه کودک جان اما توی راه چنان یکی از اونها رو میبلعم که انگار دارم باهاش همه مزه های خوب عالم رو قورت میدم.
حالا همه خوشمزگیهایی که دلتنگش بودم را بلعیده ام. حالا پر از انرژی هستم. و فردا میخوام یک روز تازه رو شروع کنم. وای که چقدر خوبه همه روزهایی که به خاطر داشتن همه این خوشیها هزاران بار خدا رو شکر میکنم.

۲۰۰۹/۱۰/۱۲

بام تهران

بام تهران رو بعد از مدتها دوباره دیدم. یعنی رفتم اونجا و قدم زدم. سالها بود که طرف ولنجک نرفته بودم. بیشتر دوست داشتم برم درکه . امروز ساعت 3 بعد از ظهر هم خودم جوش آورده بودم هم جوجه جان. خوب وقتی هیچ کدام از اعضای فامیل در دسترس نیستن باید به فکر راه چاره بود. هر چی بهش گفتم بریم اینجا بریم اونجا فقط گفت نه. تا اینکه بهش گفتم یک جایی میبرمت که همه تهران رو زیر پاهات ببینی. خندید و بعدش گفت به شرطی که سربازهایی رو که تازه خریدم بیارم. اونها هم حوصلشون سر رفته. گفتم پس بزن بریم. خلاصه که چه هوایی . چه عصر دل انگیزی. چه جاده با صفایی. یادم میاد وقتی اون موقعها میرفتیم ولنجک من حالم از این بخش بهم میخورد . طولانی بود و حوصله سر بر. اما امروز این حس رو نداشتم. تمام راه راجع به برگهای زرد و خارهای خود رو و گیاه ها و سنگها و چراغ خونه هایی که از اون بالا مثل ستاره های زمینی برق میزدند حرف زدیم. کلی هم آقایون خوش مشربی که معلومه هر روز میان اونجا قدم میزنن با آرش گپ زدن و گفتن از امشب دیگه قول بده که هر روز بیای. اون هم با چه افتخاری میگفت که من هم مثل مامان و بابام ورزشکارم خیالتون راحت باشه. به یک آقایی هم گفت که اینجا خیلی جک و جونور نداره اما خوب اگر چندتا مورچه هم پیدا کنم بد نیست.
موقع پایین آمدن هم توی پارکینگ یک آیس پک خورد و من هم با اجازه یک نسکافه داغ . حس خوب نسکافه داغی که خوردم هنوز باهامه. خدایا این لحظه های خوب هیچوقت تموم نشن. یعنی میشه؟