امروز میخوام از یک دریای آبی بنویسم. نمیدونم از چند سالگیم من رو بردن کنار دریا آخه عکسهایی که دارم مال خیلی کودکیم میشه و حتی نمیتونم بگم که یک سالم شده یا نه؟ شاید برای همینه که هروقت میخوام به چیزهای خوب فکر کنم یاد دریا میفتم. از خیلی نو جوانیم یاد میاد که هروقت شمال میرفتیم میرفتم کنار آب مینشستم ، به انتهای دریا که معمولا سورمه ای رنگ بود زل میزدم و به صدای امواج گوش میکردم. قبل از اون سالها هم یا ماسه بازی میکردم یا گوشماهی جمع میکردم. اما از وقتی که به سنی رسیده بودم که مینشستم به امواج خیره میشدم قلبم برای اون پهنه آبی میتپید.
گاهی روی ماسه ها اسمی رو مینوشتم. گاهی یک قلب میکشیدم که از وسطش یک تیر رد شده. از اون کارهایی که معمولا دخترهای چهارده ، پونزده ساله انجامش میدن. نقاشی های عاشقانه ، نوشته های عاشقانه ، شعرهای بی سرو ته که براش دلمون ضعف میرفت.
حالا سالها از اون روزها میگذره. سالهایی که گاهی برام خیلی دور هستن اما امشب برام یک جورایی نزدیک به نظر میان. احساس میکنم لب دریا نشسته ام. کم کم بزرگترها هم میان. یکی چوب جمع میکنه ، من طبق معمول مشغول آتش روشن کردن میشم ( کاری که همیشه خوب بلد بودم ) یکی از توی ویلا سیب زمینی میاره و بعد دور هم میشینیم. چند دقیقه بعد ، فرزین داره گیتار میزنه و بقیه باهاش آواز میخونن. یادمه ، خیلی خوب : پونه ، پونه ، دل بستن چه آسونه ....
یا این یکی رو که از همه بیشتر دوستش داشتم: میخونم آخ که دیگه فرنگیس عشق تو داغونم کردمیخونیم و میخندیم و صدای قهقه هاهمون به آسمون میره. به ته ته دریا میره. به اون دورها ... خدایا چی به سر اون روزها اومد؟ فقط بزرگ شدیم؟ فقط گرفتار زندگی و بچه و خونه و کار شدیم؟ یا بی معرفت؟ میدونی چیه خدا؟ هر بار به اون روزهای خوب فکر میکنم ، میبینم که روزگار کاری کرد که هر کدوم از ما یک طرف دنیا بریم و این یعنی دوری برای همیشه. یعنی اینکه ما دیگه شاید هیچوقت هممون دور اون آتشی که من به پا کردم و توش پر از سیب زمینی های ریز و درشته جمع نشیم. این یعنی اینکه شاید دیگه همه ما با هم ، در همراهی با گیتار فرزین آواز نخونیم. خدایا ! روزهایی که صدای قهقه های ما از ساحل دریا به عرش آسمون میرسید چی شد؟ دلم برای همشون تنگه. برای خواهرم ، دختر خاله و پسر خاله ، دوستانم ، دلم برای نوشتن حرفهای عاشقانه روی ماسه ها تنگ شده. دلم برای دریا کنار و کتی و دختر خاله کتی هم تنگ شده. دلم برای کتاب توی دست گرفتن و مثلا درس خوندن هم تنگ شده. خدایا روزهای قشنگ زندگی رو دوباره به مابرگردون/ ما که چیز زیادی نمیخواهیم. فقط میخواهیم باز هم دور هم جمع بشیم. یعنی میشه؟